ظهور مادر مقدس

تجلی مادر مقدس

این یک داستان نیست

**************

Ivanka ایوانکا

Mirjana میریانا

Vicka ویکا

Milka میلکا

Marija مارییا

Ivan ایوان

Jakov یاکف

Medjugorje, Serbia

(Yugoslavia)

ایوانکا دختر 15 ساله ایی که برای تعطیلات تابستانی به روستای خودشان برگشته بود

با دوست خود میریانا برای قدم زدن به تپه های نزدیک خانه خودشان میروند تا برای

تعطیلات پیش رو برنامه بریزند و باهم صحبت کنند

آنها دخترانی ساده و روستایی در جایی دور از هیاهو با آرزوها و افکار

خودشان مشغول بودند که در این روز زندگی آنها برای همیشه تغییر کرد

این روز 24 جون 1981 میلادی در کشور یوگوسلاوی (صربستان امروزی )و روستایی در نزدیکی دریای مدیترانه به نام مدیوگوریه بود

در مسیر خاکی تپه ها، ایوانکا و میریانا در حال گشت زنی و صحبت کردن

با هم بودند که ناگهان ایوانکا تصویر نورانی از تمثال و یا کسی را بالای تپه

در میان درختان میبیند و اولین چیزی که به ذهن او میرسد، این بود

مادر مقدس

ایوانکا به میریانا میگوید

نگاه کن میریانا ، مادر مقدس آنجاست

میریانا حتی بدون اینکه به آن سمت نگاهی بیندازد دستش را تکان میدهد و میگوید

چی داری میگی، مادر مقدس اینجا، پیش ما؟ بیا بریم

و ایوانکا و میریانا به سمت روستا و خانه های خودشان حرکت میکنند

ایوانکا و میریانا وقتی به پایین تپه و به نزدیکی خانهایشان رسیدند میلکا را دیدند

میلکا خواهر کوچکتر دوستشان مارییا است

میلکا به دنبال گوسفندان خودشان میگشت

میلکا از آن دونفر خواست تا برای پیداکردن گوسفندان به او کمک کنند

در همین حال میلکا به صورت ایوانکا نگاه کرد و به او گفت

ایوانکا، چه اتفاقی برای تو افتاده چرا حالت تو عجیب شده؟

ایوانکا به او گفت: من چیزی شبیه به مادر مقدس را بالای تپه دیدم

و آنها فورا به بهانه پیدا کردن گوسفندان از فرصت استفاده کردند تا دوباره

هر سه نفر بسمت همانجایی بروند که ایوانکا میگفت

هنوز روز بود

آن سه نفر به نزدیکی مکان مورد نظر ایوانکا رسیدند همانجا که آن بانو را دیده بود

ایوانکا ناگهان گریه کردن را سر داد و گفت

نگاه کنید، او هنوز آنجاست و با انگشت بالاتر را نشان داد، حدود سیصد متر

میریانا و میلکا به همان سمت نگاه کردند

آنها شکل و یا تمثالی را در آنجا میدیند که نمای “مادر مقدس” را به ذهنشان میرساند

تصویر نا مشخص از زن جوانی در لباس بلند خاکستری که چیزی در دست داشت

ایوانکا گفت: زیاد مشخص نیست نمیتوانم صورتش را ببینم

میریانا و میلکا هم گفتند: ما هنوز نمیدانیم که او مریم مقدس باشد

ولی حس درونشان چیزهای بیشتری را به آنها میگفت

آن سه نفر بدون نزدیکتر شدن با حالتی از کنجکاوی، ترس و لذت به او تماشا میکردند

در همان زمان ویکا هم که دوست دیگر آنها بود به آنجا رسید

آنجا، جایی بود که این دختران همیشه برای گردش و قدم زدن به آنجا میرفتند

ویکا پرسید:بچه ها اینجا چه خبره؟

آن سه نفر به او گفتند: نگاه کن، مادر مقدس

با شنیدن این حرف ویکا دمپایی های خودش را زیر بغل زد و پای برهنه

به سمت پایین دوید و فرار کرد

ویکا در راه بازگشت دونفر از پسرهای محله را دید که در حال چیدن سیب هستند

ایوان 17 ساله با یکی از دوستانش،  ویکا جریان را به آنها میگوید

و به خاطر ترسی که داشت از آنها خواست تا با او به بالای تپه بروند، و آن دو پسر قبول کردند

ایوان و دوستش و میکا به سه دختر دیگر، ویکا و ایوانکا و میریانا میرسند

آنها هنوز در حال نگاه کردن به سوی آن شیئ نورانی و نامشخص بودند

دوست ایوان ناگهان پا به فرار میگذارد و به سمت پایین میدود

ایوان و میکا در کنار سه نفر دیگر بیشتر نگاه میکنند

ایوان به میکا میگوید: من چیز سفیدی در نور میبینم

بچه ها به آن چیزی که میدیدند نزدیک نمیشوند و بعد از مدتی به روستا بازمیگردند

آنها در روستا این اتفاق را برای همسایگان و هر کسی که بر سر راه می دیدند

تعریف میکردند و مردم هم به آنها میگفتند

بچه ها دست از این بازها بردارید و بروید جای دیگه بازی کنید

کم کم خبری که کسی هم آنرا باور نمی کردی در روستا پخش میشد

آن روز و شب برای بچه ها بسیار طولانی گذشت

فردای آنروز 6 نفر از بچه ها تصمیم میگیرند که دوباره به بالای تپه بروند

تا این بار همه چیز را از نزدیک بهتر ببینند

با ترس و نگرانی بالاخره به محل مورد نظر در بالای تپه میرسند

چشمها به دنبال حقیقت میگشت و آنجا در محل ظهور روز گذشته، شیئ نورانیی را میبینند

نوری چشمک زننده که آنهارا به سوی خودشان میکشید

این نور سه بار چشمک میزند و این بار بچه ها نزدیکتر رفتند

بعد از نزدیک شدن ناگهان

زن جوان و زیبایی با درخششی عجیب که هرگز مثال آنرا ندیده بودند ظاهر شد

او در لباسی خاکستری بود و روسری سفیدی بر سر داشت و تاجی کوچک و زیبا

با ستارگانی کوچک بر دور آن ، موهایی مشکی و چشمانی آبی داشت

مادر مقدس برروی تکه ایی از ابر و بر سطح زمین شناور بود

همه ما ناگهان زانو زدیم

و جلوی پای او خیره به تماشای چیزی شدیم که از دیدنش سیر نمیشدیم

 

 ایوانکا میگوید:

 دوماه پیش از این ماجرا، مادر من در اثر یک بیماری درگذشته بود

در همان لحظه که جلوی پای مادر مقدس زانو زدم به یاد مادرم افتادم و از آن بانو پرسیدم

مادر من کجاست و حال او چطور است؟

مادر مقدس گفت : نگران نباش زیرا مادر تو با ماست و حالش خوب است

مادر مقدس به همه بچه ها گفت: از هیچ چیزی نترسید و نگران نباشید چون من

همیشه با شما خواهم بود

بانو به ما گفت: من دوباره فردا به دیدن شما می آیم

در همان زمان عده ایی از مردم روستا که به دنبال ما میگشتند به آنجا رسیدند

و حالات عجیب ما را دیدند و ما همه چیز را برای آنها گفتیم

حالا میدانستیم که فردا هم آن بانو را خواهیم دید

مردم روستا از ما خواستند تا فردا با خودمان آب مقدسی از کلیسا بیاوریم

تا اگر این تجلی و ظهور چیزی از طرف خدا نباشد، او را از خودمان دور کنیم

فردای آنروز ما دوباره آنجا جمع شدیم و مادر مقدس هم دوباره پدیدارشد

ویکا که با خودش آب مقدس را آورده بود به بانو گفت

ما این آب مقدس را این به اینجا آوردیم تا اگر شما از سوی خدای آسمانی نیستید مارا ترک کنید

مادر مقدس لبخندی زد و به آنها گفت

بچه های عزیز

من ملکه صلح و آرامش هستم

من پیامی را برای همه مردم این دنیا دارم

و برای کسانی که هنوز با تمام وجود به خداوند ایمان نیاورده اند

و این شما هستید که پیامهای من را به آنها میدهید

او ادامه داد

فرصت زیادی باقی نمانده

شما باید از این نوع زندگی و عادات همیشگی دست بردارید

و به انسان جدیدی تبدیل شوید

بله شما باید تبدیل به انسان جدیدی شوید

با ایمان به عیسی مسیح

شما باید بفهمید که این بی تفاوتی یعنی در گناه زندگی کردن است

و از گناهان خودتان دست بردارید

شما باید برای صلح و خدمت به دیگران و محتاجان کوشش کنید

شما باید روزه بگیرید

روزه در مسیحیت یعنی از خوردن گوشت حیوانات

خود داری کردن و غذای سبک خوردن

از زیاده خواهی دست بردارید

شما باید دعا کنید و دعا کنید و هر روز دعا کنید

تا بتوانید خودتان و دیگران را نجات دهید

فرصت زیادی باقی نیست

پیام مادر مقدس و راز ظهور چیزی عجیب در آینده نزدیک در مکان پدیدار شدن

***************************************************

بعد از این اتفاقات، مادر مقدس تا سالها و به صورت روزانه به بچه ها پدیدار میشد

آن روستا امروزه به یکی از بزرگترین مکانهای مذهبی تبدیل شده

مکانی برای ایمان دارن مسیحی و غیر مسیحیان

و برای کسانی که به دنبال حقیقت و در جستجوی خدا هستند

بعضی ها توانستند عکسهایی از تمثال و نورهایی که به شکل بانو در آن حوالی

در آسمان و یا آن اطراف  نمایان میشوند بگیرند

معجزات بسیاری در آنجا اتفاق افتاده و خیلی از بیماران شفا پیکرده اند

در سال 1985 مادر مقدس به چند تن از شاهدان گفت که بعد از این تنها 1 بار در سال

در زمان معین و به صورت خصوصی به دیدن آنها می آید

آن کودکان و جوانان امروز بزرگ شده اند و دارای همسر و کودکان هستند

و مادر مقدس هنوز در زمانهای مشخص آنها را در منزل خودشان دیدار میکند

ولی مهمترین موضوع در این واقعه وجود 10 راز و اتفاقیست

که به گفته مادر مقدس بزودی در همان محل به وقوع خواهد پیوست

مادر مقدس به آن بچه گفت

مردم را مطلع کنید تا به وسیله ارتباط قلبی با خداوند ایمان بیاورند

 به آنها بگویید که منتظر علامت و نشان بزرگ برای ایمان آوردن نباشند

خوشابحال کسانی که بدون دیدن و علامات و معجزات ایمان بیاورند

خوشا به حال کسانی که میتوانند قلبشان را به خداوند نزدیک کنند

زیرا، ایمان آوردن در روز اتفاق و ظهور علامت عجیب کمی دیر است

و اما راز سوم

**********

در راز سوم پیامی به کودکان داده شده که

به گفته کودکان چیز عجیبی در همان روستا و در محل پدیدار شدن

مادر مقدس اتفاق خواهد افتاد که علامتیست بزرگ برا ی همه مردم جهان

تا حقیقت برای آنها آشکار شود

و بعد از آن رویداد، هرکسی که در آنجا باشد میتواند آن علامت را ببیند

آن شش نفر از چگونگی اتفاقات آینده و پدیدار شدن آن نشان با خبر هستند، اما تا زمانی

که برای آنها مقرر شده باید آن رازها را نزد خود نگه دارند

آن علامت چیست؟

************

به گفته این 6 نفر که اجازه بازگو کردن این 10 راز را تا زمان ظهور

اتفاق عجیب ندارند، ناگهان در همان محل چیزی پدیدار میشود

که ساختن و یا ایجاد آن به دست بشر امکان ندارند

چیزی که به وسیله آن بسیاری از ناباوران را به سوی خداوند میکشد

و اما هستند بسیاری که هنوز از این نشان روی برمیگردانند

و اما نگران کننده آنکه در رازهای بعدی مادر مقدس از اتفاقات ناخوشایندی

که بزودی بر روی کره زمین به وقوع خواهد پیوست خبر میدهد

در این دوره زمانی که گناه بسیاری را در بر گرفته و انساها از خود بی خبرند، شیطان خودرا در هر لباس و شخص و به اشکال بسیار متفاوت ظاهر میشود

مادر مقدس

دعای روزانه را برای نجات خود و دیگران بسیار مهم میداند

او دعای روزانه و ایمان قلبی را برای همه مردم سپری قوی در مقابل نیروهای منفی میداند تا از آسیب رسیدن به آنها دور نگه داشته شوند

شیطان بسیاری را که هم اکنون به سوی خود کشیده

 برای رهایی خود و دیگران دعا کنید

اتفاقی عجیب در همان روستا برای دو تن از همان بچه ها

در اوایل سال 1980 یعنی شش ماه قبل از اولین دیدار

*************************************

شش ماقبل از اولین ظهور مادر مقدس به همان بچه های روستا اتفاق عجیبی رخ داده بود

اویل سال 1980 بود که دو تن از این شش نفر، بنام ویکا 17 ساله و یاکوف پسری 10 ساله که بعدا جزو همان شاهدان شدند، به ناگاه ناپدید شدند و دیگر کسی آنها را پیدا نمیکرد

همه به دنبال آنها میگشتند ولی آنها غیب شده بودند

بعد از 20 دقیقه و برگشت دوباره آنها ویکا تعریف کرد

من و یاکف در خانه بودیم که ناگهان زنی جوانی جلوی ما ظاهر شد

او به ما گفت : میخواهم بهشت و برزخ را به شما نشان بدهم

ویکا گفت: در آن لحظه فکر کردم که این سفر چقدر و یا چند روز طول میکشد؟

در هماه لحظه آن بانو دست راست من و دست چپ یاکف را گرفت و

کم کم از زمین بلند شدیم و ناگهان دیوارها به کنار رفتند و فضایی بروی ما باز شد

و در لحظه ایی بعد، ما در بهشت بودیم

جایی بسیار باز و بی انتها

آن نوری که همه جا را روشن کرده بود هرگز ندیده بودیم

مردم را در آنجا با لباسهای زرد، خاکستری و صورتی میدیدم

آنها در حال رفت و آمد و ترانه خوانی و دعا و نیایش و شادی بودند

نوعی شادی و لذتی که تا بحال تجربه نکرده بودیم

آن بانو گفت: ببینید که چه شادی بزرگی در اینجاست

و بعد از آن ناگهان ما برزخ را پیش رو دیدیم

جایی تاریک و مبهم و خاکستری که مردمان در آنجا دیده نمیشدند

اما آنان را حس میکردیم و صدایشان را میشنیدیم که در حالت

ناراحتی و درد و رنج روحی و بدنی هستند

بانو گفت : ما باید برای آنها دعا بخوانیم، و بازهم دعا بخوانیم

تا آنها از این حالت نجات پیدا کنند

بعد از آن جهنم در جلوی چشمان ما ظاهر شد

جایی بسیار بزرگ که در وسط آنجا آتشی بسیار بزرگ قرار داشت

انسانها را به شکلی عادی خودشان میدیم که به سوی آتش کشیده میشدند

و به داخل آن میرفتند

ما میشنیدیم که آنها حتی تا در لحظه ورود به آتش هنوز به بدی گفتن و دشنام دادن مشغولند

بانو گفت

بچه ها ببینید که این سرنوشت انتخاب خود آنهاست

که مخالف گفته های خدا و برای خود خواهی های خود زندگی کردند

اینها حتی در زمان زندگی خود بر روی کره خاکی هم به نوعی در جهنم هستند

تصور این مردم بدینگونه است که بعد مردن دیگر هیچ دنیای دیگری وجود ندارد

و همه چیز پایان میابد و به همین دلیل برای اینان همه چیز سوخته خواهد شد

و همه چیز برایشان پایان میگیرد

بانو گفت

این زندگی خاکی تنها محل عبور شما از دنیایی به سوی دنیایی بهتر است

خداوند نجات همه فرزندانش را میخواهد و این بستگی به خواسته خود آنها دارد

تا فرصت هست به سوی او بیایید، نجات دهنده شما عیسی مسیح

تصویری از شاهدان سال 1981

———————————————————————————————————

قبول حقیقت و یا نادرست بودن این ماجرا به عهده خود شماست

برای دانستن حقیقت و تبادل افکار و عقیده، پیشنهادات خود را ارسال کنید

http://mojeze.blog.com         Home             m.maryam@inbox.com

گزارش و ترجمه این ماجرا برگرفته از وب سایت زیر میباشد

http://www.spiritofmedjugorje.org

http://www.medjugorje.com

http://www.pierre2.org

http://www.medjugorje.eu/

website statistics
Posted in Uncategorized | Tagged , , , , , , , , , | Comments Off